تبلیغات
شهدای محله نکوآباد - شهید علی محمدی شهدای محله نکوآباد - شهید علی محمدی
 
شهدای محله نکوآباد
هیئت مکتب الشهدا محله نکوآباد
هیئت مکتب الشهدا محله نکوآباد


نام: علی
شهرت: محمدی
نام پدر: ابراهیم
تاریخ تولد: 1347
محل تولد: نکوآباد

تاریخ شهادت: 1367/4/31
محل شهادت: غرب کشور
محل دفن: گلستان شهدای نکوآباد


زندگی نامه شهید:

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم                    چون تاب جفای تو نیاورد، کفن شد


به سراغ روحانی گُردان رفت و از او خواست خوابش را تعبیر كند. روحانی گردان به او گفت: دوستت مجروح شده و تو هم شربت شهادت را خواهی نوشید.

شهید علی محمدی با خنده گفت: «یعنی شربت شهادت این قدر زیاد شده كه به من هم می‌رسد ؟»

علی محمدی نکوآبادی در سال 1347 در محلة نكوآباد یكی از محله‌های شهر دیزیچه در خانواده‌ای مذهبی به‌دنیا آمد. معاش خانواده از راه كارگری پدر تأمین می­شد و مادر هم زنی خانه‌دار بود. شهید علی محمدی از دوران كودكی كه به دبستان می‌رفت، در كارگاه نجاری نیز كار می‌كرد تا آنكه به علت تنگنای اقتصادی ترك تحصیل كرد و به حرفه نجاری روی آورد. ولی زمان چه زود می‌گذرد؛ دوران كودكی به نوجوانی و جوانی مبدل و زمانی می­رسد كه علی باید به سربازی برود و لباس سربازی به تن كند و قدم در عرصه نبرد با دشمن بعثی بگذارد. او بعد از مدتی كه در جبهه بود، برای آخرین بار به پنج روز به مرخصی آمد و در كنار خانواده بود. علی سعی می‌كرد از این پنج روز كمال بهره را ببرد. او همسر و دخترش را به‌گردش می‌برد و تا می‌توانست به سراغ دوستان و خویشاوندان می­رفت. انگار به او الهام شده بود كه این آخرین دیدار او با بستگانش است که این‌گونه سفارش همسر و فرزند خود را به آنها می‌نمود و می‌گفت: مبادا كسی فرزندم را اذیت كند، و باز به همسرش تأكید می‌كرد  دخترش را مطابق شئونات اسلامی تربیت كند.
علی باز هم عازم جبهه شد و در تاریخ 31/4/1367 در كردستان دعوت حق را لبیك گفت و به خیل شهدای هشت سال دفاع مقدس پیوست. بخشی از خاطرات یکی از همرزمان این شهید گران‌قدر را كه خود از جانبازان دفاع مقدس است، در ادامه می‌آوریم: وقتی من در عملیات كربلای پنج زخمی شدم و مدتی را در خانه بستری بودم، علی نیز به مرخصی آمد و بلافاصله به ملاقات من شتافت و بعد از احوالپرسی به من گفت: من در منطقه بودم و می‌دانستم تو زخمی خواهی شد. او علامت سؤال را در چشمانم خواند و در جوابم ادامه داد: من پیش از مجروح شدن تو خواب دیدم كه در عملیات با هم بودیم وتو مجروح شدی. به من هیچ تیری اصابت نكرد. بعد در عالم رؤیا مردی به سراغ من آمد و گفت قسمت این بوده كه دوست‌ات زخمی بشود و تو هم بعداً باغبان باغ من خواهی شد. من وحشت‌زده از خواب بیدار شدم و به سراغ روحانی گردان رفتم و خوابم را برای او تعریف كردم. او در جواب من گفت دوست‌ات مجروح شده  و تو نیز شربت شهادت را خواهی نوشید.
من در حالی كه می‌خندیدم، از او پرسیدم: «حالا آن قدر شربت شهادت زیاد شده كه به من هم می‌دهند ؟» روحانی در جواب من گفت: « آن چیزی كه زیاد شده، اخلاص توست».
همرزمش می‌گوید: علی از من خواست درباره خوابش سخنی به مادرش نگویم و من هم به او قول دادم كه این راز بین ما بماند.
او از روی شوخی به علی می‌گوید: حالا اگر خیلی ناراحت هستی، شهادت‌ات را به من واگذار كن. علی هم در جوابش می‌گوید: مَشتی! تو ببین با این همه زخم زنده می‌مانی؟ اگر زنده ماندی، به تو واگذار می‌كنم، و بعد هر دو با صدای بلند شروع به خندیدن می­کنند. همرزم علی ادامه می‌دهد:«تا حالا چنین خنده‌ای از علی ندیده بودم».
سرانجام روز وداع فرا رسید و علی به جبهه بازگشت و من هم بعد از كمی بهبودی به جبهه رفتم. اتفاقاً مأموریت من اسلام‌شهر و سر پل ذهاب بود. بعد از انجام مأموریت و درگیری ما با دشمن كه نهایتاً با پیروزی ما همراه شد، من به‌یاد علی و خوابی كه دیده بود، افتادم. بعد از ساعت‌ها به اسلام‌آباد رسیدیم و به یاری رزمندگان شتافتیم. با مشكلات بسیار گردان آنها را پیدا كردم و از شهادت علی محمدی آگاه شدم. وقتی نحوه شهادت او را از یكی از همرزمانش كه خودش نیز مجروح شده بود، پرسیدم، او این‌گونه شرح داد:"وقتی دشمن (منافقین) به ما حمله كرد، ما به سه قسمت تقسیم شدیم. ما با راهنمایی علی از پشت به دشمن حمله كردیم، ولی مهمات ما به‌شدت رو به كاهش بود و من و علی برگشتیم كه مهمات بیاوریم. وقتی به گردان رسیدیم، فرمانده گردان دستور داد من و علی در گردان بمانیم تا این مأموریت را خودشان انجام دهند؛ ولی علی با آن چهره همیشه خندان از فرمانده خواست كه ما به اتفاق هم مهمات را به نیروهای درگیر برسانیم. فرمانده نیز قبول كرد. او باز هم با چهره خندان رو به سربازان كرد و گفت من ازدواج كرده‌ام و امیدوارم شما هم ازدواج كنید تا آرزوی پدر و مادرتان برآورده شود. بعد مهمات را برداشتیم و به طرف نقطه درگیری به‌راه افتادیم. وقتی به نزدیكی نیروی خودی رسیدیم، دیدیم آنها در محاصره دشمن هستند. علی به من گفت تو از این نقطه مرا پوشش بده تا من حلقه‌ محاصره را بشكنم. او با سرعت به طرف دشمن حمله‌ور شد و با شجاعت شروع به جنگیدن كرد. رزم بی‌امان او و آتش سلاحش بسیاری از منافقین را به‌خاك و خون كشید. دشمن به‌شدت به وحشت افتاد و حلقه محاصره به یك‌باره شكسته شد؛ ولی یك تیر هم به علی اصابت‌كرد و او هم نقش زمین شد. دشمن فرار را بر قرار ترجیح داد و من به طرف علی رفتم تا او را با آمبولانسی كه در آن نزدیكی بود، به بیمارستان برسانم؛ ولی در همین موقع گلوله خمپاره‌ای در نزدیكی او منفجر شد و علی محمدی در اثر اصابت آن به فیض شهادت نایل شد.

نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 6 اسفند 1396 07:00
هیا من برای اولین بار اینجا هستم من این هیئت را پیدا کردم و آن را واقعا مفید دانستم و به من کمک زیادی کرد.
امیدوارم چیزی به شما بدهم و به دیگران کمک کنم تا به من کمک کنید.
سه شنبه 17 بهمن 1396 04:28
روز خوب! این پست نمیتوانست بهتر از این نوشته شود!
خواندن این پست به یاد من از همسر خوب قدیمی من است!
او همیشه در این باره صحبت میکند. من این مقاله را به او ارسال می کنم.
مطمئنا او خواندن خوب خواهد داشت. با تشکر از شما برای به اشتراک گذاری!
دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 15:53
باسلام کسانی که ازاین شهیدبزرگوارآثاری اعم از.فیلم.صوت.خاطره.عکس ازبدوتولدتاشهادت و...دراختیاردارندمارادرادامه راه شهداءیاری نمایید.محل جمع آوری آثاراصفهان/خیابان مصلی(آب250)درب اصلی مسجدمصلی سنگرفرهنگی عاشقان راه شهداءوشماره تماس 09381355994 درضمن آثارشماپس ازتکثیراصل آن به شماتحویل داده می شود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :